تبليغاتX
و عشق صدای فاصله هاست


دوشنبه دوازدهم بهمن 1388

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است (دكتر علي شريعتي)...اما این زندگی من نیست(ندا کشاورز)

آری تو سالهاست رفته ای اما من با تو بوده و هستم و برای رسیدن به تو نیازی به مردن ندارم.چون تو در حسی خلاصه شده ای که در کائنات جاریست. تو در هیبت این و آن بر دل من نازل شدی تا درکت کنم، لمست کنم، مثل گل ببویمت و مبهوت بمانم مهربانیت از کدام جنس است؟!

آری تو بر من نازل شده ای ... آیه به آیه تلاوتت می کنم ای عشق  

 

برمی گردم...حتما!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:35  توسط ندا کشاورز(قاصدک نقره ای)  | 

چهارشنبه هجدهم آذر 1388

هی خودم را لابلای سطرهایی که می نویسم فریاد میزنم و هی تو را مثل بغضی که می جوشد و تا چشمانم بالا می آید فرو می دهم ... فرو می دهم و "دل"م درد می گیرد چون هضم نمی شوی در تصوراتی که برای آرام گرفتنم بر صفحات ذهنم نقاشی می کنم! چقدر این "م" های مالکیت برایم ناآشنا و نامأنوسند! چرا هیچ وقت عادت نکردم به انتهای بودنت یک میم مالکیت اضافه کنم؟! شاید ترسیده ام که بترسی از اسارت در قلبی که شلوغ نیست! شاید هم ... نمی دانم!

آنفلونزای نوع ترس آنقدرها هم که می گفتند بد نبود! لااقل یک هفته ای برای خودت موجه می خوابی و فارغ از همۀ دنیا، تو می مانی و این توفیق اجباری و چند پتو و مشتی قرص که یکی بیش از دیگری خواب انگیزند و تلخ! و استخوانهایی که درد می کنند و دهان و زبان و گلویی که مملو از آفت های دردناک و تبخالهای سمجند و تبی که بالا و پایین می رود و موبایلی که حالت را نمی فهمد و هی با اینکه صدایش را بسته ای خاموش و روشن می شود!

با پتوها خانۀ اسکیمویی برای خودم ساخته ام ردیف! جوری که از هیچ کجایش نه نوری نفوذ کند نه سوز سرمایی(منظور همان هوای عادی اتاق است) و نه حتی الامکان صدایی! خدا پدر سازنده قرص های کلداستاپ را بیامرزد که حسابی بنده را گیج و منگ می کرد. در همان عوالم ملنگی بودم که نوری به زور از لابلای مژه هایم خوابم را پریشان کرد. دست چرخاندم و موبایلم را از لابلای خرت و پرتهایی که در خانۀ اسکیمو یا همان تخت خوابم انبار کرده بودم یافتم و بی آنکه نگاهش کنم جواب دادم... من گفتم و تو شنیدی ، تو گفتی و من تبم قطع شد و من از ترس پرگویان بی انصاف هرآنچه گفتیم و شنیدیم خط زدم تا مبادا تصورات واهی شان آتشی شود بر خرمن احساسم...خسته میشوم از شنیدن لاطائلاتی که هیچ پایه ای در ایمان ندارند و تنها با حدس و گمان سربرافراشته اند درست مثل کاجهای کریسمس! سیخ و ستبر اما بی ریشه، بدجوری هم میشود با دروغ تزئین شان کرد!  

 پ.ن. حقیقتا به صلابت این زن افتخار می کنم...گردآفرید نمونۀ کامل یک زن ایرانی

گردآفرید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:29  توسط ندا کشاورز(قاصدک نقره ای)  |