هی خودم را لابلای سطرهایی که می نویسم فریاد میزنم و هی تو را مثل بغضی که می جوشد و تا چشمانم بالا می آید فرو می دهم ... فرو می دهم و "دل"م درد می گیرد چون هضم نمی شوی در تصوراتی که برای آرام گرفتنم بر صفحات ذهنم نقاشی می کنم! چقدر این "م" های مالکیت برایم ناآشنا و نامأنوسند! چرا هیچ وقت عادت نکردم به انتهای بودنت یک میم مالکیت اضافه کنم؟! شاید ترسیده ام که بترسی از اسارت در قلبی که شلوغ نیست! شاید هم ... نمی دانم!
آنفلونزای نوع ترس آنقدرها هم که می گفتند بد نبود! لااقل یک هفته ای برای خودت موجه می خوابی و فارغ از همۀ دنیا، تو می مانی و این توفیق اجباری و چند پتو و مشتی قرص که یکی بیش از دیگری خواب انگیزند و تلخ! و استخوانهایی که درد می کنند و دهان و زبان و گلویی که مملو از آفت های دردناک و تبخالهای سمجند و تبی که بالا و پایین می رود و موبایلی که حالت را نمی فهمد و هی با اینکه صدایش را بسته ای خاموش و روشن می شود!
با پتوها خانۀ اسکیمویی برای خودم ساخته ام ردیف! جوری که از هیچ کجایش نه نوری نفوذ کند نه سوز سرمایی(منظور همان هوای عادی اتاق است) و نه حتی الامکان صدایی! خدا پدر سازنده قرص های کلداستاپ را بیامرزد که حسابی بنده را گیج و منگ می کرد. در همان عوالم ملنگی بودم که نوری به زور از لابلای مژه هایم خوابم را پریشان کرد. دست چرخاندم و موبایلم را از لابلای خرت و پرتهایی که در خانۀ اسکیمو یا همان تخت خوابم انبار کرده بودم یافتم و بی آنکه نگاهش کنم جواب دادم... من گفتم و تو شنیدی ، تو گفتی و من تبم قطع شد و من از ترس پرگویان بی انصاف هرآنچه گفتیم و شنیدیم خط زدم تا مبادا تصورات واهی شان آتشی شود بر خرمن احساسم...خسته میشوم از شنیدن لاطائلاتی که هیچ پایه ای در ایمان ندارند و تنها با حدس و گمان سربرافراشته اند درست مثل کاجهای کریسمس! سیخ و ستبر اما بی ریشه، بدجوری هم میشود با دروغ تزئین شان کرد!
پ.ن. حقیقتا به صلابت این زن افتخار می کنم...گردآفرید نمونۀ کامل یک زن ایرانی
گردآفرید